چی بگم؟!
نه گذاشتی نه برداشتی، گیر دادی به بابا، بابا ابرو داری؟! دیگه هر کی نه بابا که ابرو داره مامانی...
27مهرماه داشتم بهت غذا میدادم گفتی جیگرم!!! از اون روز تا حالا بازم جیگرم خطابم کردی... بابا که شنید کلی دلش خواست...
شب اومدیم بخوابیم می گی مامان برو کنار بابا محسن منه!!! بابا هم کلی ذوق کرد که نسبت بهش حس مالکیتی داری...
زیاد تو تشخیص رنگها مهارت پیدا نکردی، زرد و قرمز و سیاه و بهتر از رنگهای دیگه تشخیص میدی ولی هر چی رو که می بینی رنگشو هم می پرسی...
عشق کارتون نگاه کردنی... سیندرلا، پاندای کونگفوکار، و زنبورک و خیلی دوست داری... با آهنگ زنبورک به یه حالت من در آوردی می رقصی...
اذیتم کردی کاملا متوجه ای، مثلا داری با خودت بلند صحبت می کنی، می گی چیکار کنم مامان حرفاشو گوش بدم؟!
داریم میخوابیم مثلا داریم بهت می گیم غذا بخور بزرگ بشی و پند و درس میدیم، می گی بابا مرغ بخر گوشت بخر مامان بپزه من بخورم!
دیگه کاملا مشخصه خواب می بینی، حتی گاهی دنباله ی خوابتو تو بیداری توضیح هم میدی...
مامان جون بغلت می کنه کف دستتو باز می کنه با هر انگشتت می گه اندازه ی برگ درختها، اندازه ماهیه دریاها، اندازه ی آب اقیانوسها و دریاها، اندازه ی ستاره های آسمون، اندازه ی دنیا دوستت دارم... از مامان جون یاد گرفتی و خیلی شیرین برامون دوست داشتنهاتو می گی... یه بار خیلی ناز گفتی اندازه ی دنیا دوست دارم مامان جونو...
همسایه ی پایین و که می بینی می گی میلیکا سلام...
می بینی عصبانی شدم یا اخم کردم می گی مامان اذیت کردم؟
کیف عمه فهیمه برات شده مرکز پخش شکلات خصوصا از نوع توت فرنگیش...
باعث شادیه خیلی از راننده تاکسی های کرج شدی!کرایه رو که حساب می کنی می گی بفرما قابل نداره!
مشغول تماشای برنامه ی مورد علاقه ت عمو پورنگی(بهش می گی آقاپورنگ)، مامان جون می پرسه ابوالفضل من و دوست داری یا عمو رو؟ می گی مامان جونو...
دایی وحید و خاله مریم دارن می برنت بیرون، حوصله ت سر رفته، می بینی که دایی داره کفشهاتو پات می کنه می گی وحید مهربونی!
١آبان با دایی هادی بردمت آرایشگاه، اولین بار بود خودت روی صندلی نشستی با متوجه شدن اینکه آقای آرایشگر پدر نیایش دوستته دیگه آروم شدی(البته به زور سه تا آب نبات)...





چی بگم؟!
